چیست طرحی که خود را در پس متنی به ظاهر منطقی پنهان می کند تا با زبانی پرتکلف مساله مهم بحثی را خط زند، جز تقلای ادامه پروژه ای که بیش از موافقت یا مخالفت با نظرگاه سیاسی نویسنده تکان دهنده است. متنی به غایت دقیق، آنقدر که انگشت اعجاز به دندان می گزی و با خود می گویی: آخر دقتی که به ظاهر این چنین پرده صحت می درد کجای جهان نسل تو ایستاده ؟ بیهقی را تورق کرده اما پای صف مدرسه در صبح سرد زمستان نایستاده که آمین بگوید و هزار بار ثانیه بشمارد، تا پنجشنبه ای که ساعت صعب آمین صبح و کتک ظهر آموزگار کوتاه شود چون سقف زندگی! الخ... صحبت از جوابیه آقای مسعود بهنود به مدعیان پارازیتی شان است و این متن جوابیه نیست، سخنی است با ایشان.
به متنه متن نرسیده "عنوان" متن محل پرسش می شود. "در جواب مدعيان پارازيتی" اولین دو قطبی ای است که در نوشته خود می نمایاند. به وضوح بر می آید که نوشته پیش رو جوابیه ی شما -نویسنده در مقام بخش اول دو گانه- به تمام منتقدانی است که بی تفکیک نام شان را "مدعیان پارازیتی" می گذارید. آقای بهنود ما مصاحبه تان را دیدیم، نقد هم داشتیم اما نه مدعی هستیم و نه طرفدار برنامه پارازیت. شما که در مقام میهمان روی صندلی داغ آن برنامه نشستید و فرمودید هر هفته این برنامه بسیار خوب را دنبال می کنید چطور؟ پارازیتی هستید یا مدعی پارازیتی بودن ما؟.
نوشته با حکایت-سناریویی درباره یک پزشک آغاز می شود که در ازای صراحتش در گزارش بیماری قلبی یک بیمار سیلی از او می خورد. در ادامه روایت و در مراجعه بعدی، پزشک-دانای کل خبر مرگ زود هنگام بیمار را از او پنهان و در عوض او را مجاب می کند که حالش خوب است و برود به دنبال زندگی. مریض باور می کند و دقیقه ای بعد دم در مطب حکیم به زمین افتاده جان می دهد. در نهایت پزشک در جواب پرسش منشی که در باب این وضعیت متضاد می پرسد می گوید: "خواستم حق ويزيت دفعه قبل را هم بپردازد چون ديگر چيزی به پايانش نمانده بود، در عين حال خودم را هم از مسير سيلی دور کنم."دقت کنیم که توضیح مراجعه اول بیمار (سیلی زدن بیمار به پزشک) تنها توجیه عمل پزشک در بخش دوم یا اصلی روایت است. با توضیحات نویسنده در ادامه متن است که معلوم می شود "دکتر" نمادی از خود نویسنده است و منتقدانشان "بیمار". دکتری که اگر چه به نظر منطقی می آید اما سوگندنامه پزشکی-شغلی را نادیده می گیرد و به جای اینکه بیمار بی گناه را به سرعت بستری کند در اندیشه انعام دفعه قبل است. در مقابل، بیمار ساده لوح و اسیر در روایت پزشکی که به صورت پیش فرض در هر حال باید صادق باشد و ناجی جانش. در این حکایت، تنها جایی که درباره صفات اخلاقی بیمار سخن به میان می آید یکبار آن هم در کلام دکتر خطاب به بیمار است "هم سيگارت را بکش هم آب شنگولی را بخور، و همه کارهای خلاف ديگر، خوب خوبی." پزشک رند نه تنها مریض را به کام نیستی می فرستند بلکه حتی در روایت خود به "شخصیت" او نیز رحم نمی کند. بیمار صاحب "همه خلافها" است . فراتر از هر قضاوتی در باب این حکایت، جهان تصویر شده تاریک، خشن و آخرالزمانی است. جهانی که در آن دکترها بیماران را به هر دلیلی در رسیدن به مرگ کمک می کنند یا از وقوع آن جلوگیری نمی کنند. هنگام مطالعه به یاد شخصیت دکتر در "ملکوت" رمان درخشان بهرام صادقی افتادم، شخصیت دکتر-شیطانِ مدرس صادقی با خودش در کشتن بیماران صادق است اما شخصیت شما نه. دکتر شما یک کاسبکار پرمدعا و به ظاهر منطقی است که سالها در مغازه پدر شاگردی کرده و اکنون تمام دنیا را در حجره خود خلاصه می بیند. در این الگو هر چه همسوی کسب و کار او باشد ابزاری مفید است، اگر نباشد هم باید تبدیل شود. پزشکی که با صراحت درباره تمام جهان داوری می کند و ترس اش را پشت منطق خشکش پنهان می نماید. چه باک اگر در حجره ای که خدای آن هم اوست مریض را خلافکار بخواند و عمل خود را به دلیل احتمال سیلی خوردن از بیمار نگون بخت با تکبر توجیه کند. آقای بهنود، رضاخان هم، هم مملکت و هم نانواییه آن مرد بدبختی را که به تنور انداخت حجره می دید توجیه هم داشت: به سامان رساندن اوضاع مملکت. شما هم در متن تان با زبان، اتاقکی به میلیونها سوراخ تاریک تاریخی که شاملو در شعرش زندان و نقب می نامد افزوده اید.
در ادامه به تفضیل درباره اتهاماتی که در سالهای گذشته به شما وارد شده سخن می گویید که ما هم مخالف این جنس اتهام زنی ها هستیم و اگر حقی از شما ذایل شده مدافعتان می باشیم. تنها موردی که از اتفاقات روایت شده شاهد بودیم برمی گردد به مصاحبه شما با آقای میبدی (اگر اشتباه نکنم) در صدای آمریکا، در شامگاه روزی که مرحله دوم انتخابات سال 84 برگزار می شد. اتفاق جالبی در آن مصاحبه افتاد که شما به آن اشاره نفرموده اید. آن شب از لزوم شرکت در انتخابات می گفتید و در جواب اتهام های میهمان برنامه درباب شرکت تان در رای گیری هم این شرکت را انکار نمی کردید. در ثانیه های آخر مصاحبه بود که با لبخندی بر لب به یکباره فرمودید نکته ای باید اضافه کنید و آن این است که پاسپورتتان همراهتان نبود و بر خلاف قول پیشین در انتخابات شرکت نکرده اید. مصاحبه تمام شد و طرف مقابل شما با چهره ای برافروخته مغلوب! در آن روزگار من دانشجوی جوانی بودم در تبریز. مانند شما قائل به شرکت در انتخابات بودم (الان هم پشیمان نیستم) و از شیوه برخوردتان بسیار لذت بردم و تشویق تان کردم. اما اگر دوباره به آن شب بازگردم دیگر نه برای شما و نه برای رقیبتان هورا نمی کشم. می دانید چرا؟ چون جنبش سبز به ما آموخت که در عمل و نظر صادق باشیم، شما آن شب اصول را خط زدید.
پس از این روایت های شخصی و در پاراگراف ماقبل آخر که بیشتر به نتیجه گیری می ماند، در مقام یک مصلح با تجربه می نویسید "همه دوستانی که رگ گردنشان برآمده، بسيار به جاست به جای آن که سيلی در گوش پزشک بزنند کمی به خود آيند، اگر معتقدند نبايد در انتخابات شرکت کرد دور هم جمع شوند، کاری حسينی کنند.."
ابتدا باید عرض کنم ، ما هم منتقد گفتگوی شما در پارازیت و هم جوابیه تان هستیم اما رگ گردنمان برنیامده. تنها سکوت کرده ایم زیرا رسانه و تریبون نداریم. ثانیا یادمان باشد که سیلی زدن کار اصحاب قدرت است، سیلی اصلی را کسی می زند که از مرگ بیمارش جلوگیری نمی کند. همان قدرتی که سایه اش را بر روایت شما انداخته و با نگاهی دوقطبی، همه را یا مزدور می خواهد یا دشمن می بیند. دقت کنیم،غرض تهمت زدن به شما نیست که شخصا به صدق رفتارتان شکی ندارم. غرض اشاره به استبدادی است که در جانهای ما و پدارنمان با هم ریشه دوانده و بر حکایتمان سایه افکنده. اگر به پس پرده نگاهی بیاندازید او را می بینید، دارد به جفتمان می خندد!
اما تلخ ترین بخش نوشته شما این بود که ایرانیان را به دو گروه تقسیم کرده اید: یا در انتخابات شرکت می کنند و یا تحریمی اند. یعنی هر کس در دسته اول نباشد با واژه ای او را خطاب می کنید که در ادبیات گفتاری ایران امروز جایگاه منفی دارد: تحریمی! که تا همین دوسال پیش یا خارج نشینان سلطنت طلب بودند، یا تبعیدی و یا جاهل! البته شما صفت جدید دیگری نیز در این نوشته به آنها افزوده اید: جوانان پشت اینترنت نشین. العجب آقای بهنود! این بار باید شما بشنوید. ما تحریمی نیستیم ، اگر هم در سرزمینه دار و درفش و شکنجه پشت اینترنت نشسته ایم به این دلیل است که نمی خواهیم از پا بنشینیم. البته همین چند ماه قبل بسیاری از ما در خیابان بودند، با سینه ای ستبر و سری نترس. ما عقبه و تاریخ داریم آقای بهنود، سبزیم. یعنی جنبش سبزی هستیم. نامی که حتی سایه ی آن در نوشته شما نیست... در تحلیل آینده و نگاه به گذشته، شما از جنبش سبز اسمی نبرده اید، تکرار کردیم چون در عجبیم... نوشته ای که در آن "هموطنانتان" یا تحریمی اند یا همکار بازی قدرت رژیمی که روزی هم نسلی هایشان را به گلوله بست. نسلی که این بار نمی خواهد فراموش کند.
در ادامه، این جمع زیانکار را با ادبیاتی که به سخنان شخصیت دکتر شبیه است نصیحت می کنید به اینکه کار حسینی کنند و طرحی در اندازند تا مردم در انتخابات شرکت ننماید و یا تسلیم فرض-حدس 60 درصدی شما شوند. می خواهم بگویم اما آقای بهنود ما را در دو سوی این دوگانه جایی نیست. اگر قبول کنیم یکی از دو جایگاهی (قبول-تحریم) که شما در این سناریو در نظر گرفته اید داشته باشیم می شویم ابزار بازی قدرتی که افسار صندوق ها را بر کف دارد. ما برای اصول می جنگیم، بخوانید آزادی، اصلاح، دموکراسی، مطبوعات آزاد، آزادی بیان و ... ما اصلاح این سیستم را می خواهیم. فرمودید کاری حسینی بکنیم و ادامه دادید در این مبارزه باید پیه خوک به تن مان بمالید. آقای بهنود "حسین" وارد بازی یزید نشد، جان بر کف، اصحاب در بر، رفت و ایستاد. نه بیعت نامه امضا کرد نه معاعده. کاری از جنبس حسین کردن اتفاقا دور ماندن از این ژارگون آشفته ای است که بازی ایست میان نیروهای سیاسی، شما که سیاسی نیستید، هستید؟ ما حق طلبیم ، حسین هم بود. "پیه خوک" هم نمی دانیم چیست،اما بوی اسپری، رنگ، قلم، خون، گاز اشک آور و غیره را می دانیم. من یکی از جوان مملکتتان هستم که از نوشته شما در عجب است و به شما می گوید رفیق شفیق بودید پس بیایید کنار سفره ما. حتی اگر عصبانی باشیم یا قرار باشد چون بیمار شما جان دهیم هم شعی بیافروزید تا شب مان روشنتر شود.

نوشته ای به غایت قابل تامل. امیدوارم به دست آقای بهنود برسد.
ReplyDelete