Thursday, July 14, 2011

کائوس، فیس بوک و افسانه بزرگان

اینترنت را برخی اندیشمندان معاصر تجسد انتزاعی کائوس (آشفتگی محض)  می نامند. اطلاعات، پیامها، تصاویر و... از میان میلیونها کیلومتر کابل، فیبر نوری، امواج ماهواره و... هر ثانیه رد می شوند. پیش می رانند و از باور سنتی درباره مفاهیمی مانند مرز، زمان و مکان آشنائی زدائی می کنند. در این الگوی جدید و در مکان هایی مانند اتاقهای گفتگوی مجازی اگر چه مساله اختلاف زمانی حل می شود (با صدا، تصویر یا نوشته، افراد از نقاط مختلف دنیا در زمان واحد یک جا جمع می شوند) اما مساله مکان لاینحل باقی می ماند و انسانها همچنان از هم فاصله دارند. نسخه مجازی تجربه ی "حضور" تجربه ای هم زمان لیک لامکان است. در فضای گفتگویی ایجاد شده  بر خلاف آنچه در جهان واقع اتفاق می افتد، تماس میان سوژه ها از جنس "مجاز" می باشد که مانند مجاز در زبان تنها تکه یا تصوری از حس لمس و تماس را حامل است. پیش شرط ورود به گفتگو نیز شبیه جهان واقع نیست. "سارا"ی مثالی تنها یک اسم است که می تواند عکسی را روتوش کرده در مقام "تصویر پروفایل"، شناسه ی خود سازد تا "شهرام" در شهری دور حاضر در پشت کامپیوتر، در مقام سوژه ای تنها با خود و دربازی همیشه حاضره جنسیت و ذهنیت، تصویر او را بیابد و درخیال از او هر چه می خواهد بسازد. در غیاب حضور سوژه ی با شناسه و تصویر واقعی است که "خیال" کارکرد مهمی در کنش ارتباطی  پیدا می کند. بگذار موتور جستجوی فیس بوک بچرخد، تصاویر پروفایل ها تک تک رد شوند و بازی تکرار تصاویر و دید زدن (با تعریفی که فروید از آن در مقام حامل لذت ارائه می کند) لذتی از جنس خیال را تکثیر کند. از یاد نبریم که در کشورهایی مانند ایران قانون و سانسور، اعمال خشونت را از خشونت بر بدن آغاز می کنند. تن ها پوشانده می شوند و تماس ها تنبیه تا درعالم عوالم مجاری، بی صدا جشن بلوغ نسلی برگزار شود. در جهان مجاز، رابطه ها جعلی یا فرار، بی رحم اند و افراد در غیاب بدنها، شناسه هایی در بانک اطلاعاتی موتورهای جستجو.
زمان می گذرد، اپل ها کوچکتر می شوند، اطلاعات فشرده تر و صفحه تلویزیون ها تخت تر تا تکنولوژی همچنان ما را جا بگذارد. تا فراموش کنیم در پیچ  کدام دیروز روزنامه به صفحات وب تبدیل شد و کتاب به کیندل. با چنان سرعتی  که دیگر خاطرات آشنایی ما با هم در یاهو یا فیس بوک در مقام "یک خاطره" در گفتگوهایمان طرح و تعریف می شود. اینترنت دیگر همه جا هست حتی در روایت نوستالژیک ما از گذشته- یعنی زمانی که دیگر نیست- مجاز حتی به "نیست" ما گره خورده است. در مهمانی نشانه ها و امواج، شیوه دیگری از زیستن در درون آگاهی پیشینی ما از زندگی پدیدار می شود که نامش "حیات مجازی" است. هانری برگسون نزدیک به قرنی پیش در کتاب "زمان و اراده آزاد" می نویسد: " آگاهی یعنی خاطره" آنکه خاطره ندارد انسان نیست! کائوس در ما تکثیر شده و چیزی در "شیوه اندیشیدن" ما تغییر کرده، ما نمی دانیم "آن چیز" چیست، از جنس غیاب است.
نسل زاده شده در حیات مجازی و مساله قدرت
در وضعیتی که نسل جوان در دورانی چنین رشد کرده اند،  مناسبات قدرت و شیوه های "تغییر اجتماعی" بازتعریف می شود. تغییر اجتماعی در جامعه بوسیله افرادی که در آن زندگی می کنند واقع می می شود.اگرچه نهادهای اجتماعی و سیاسی حامی پیوستگی اند اما نمی توان از کنار "سوژه" و درکی که او از زیستن دارد نیز به سادگی گذشت. مساله ای که بوردیو جامعه شناس فرانسوی نیز به آن می پردازد.
"ما" در مقام نیرویی جوان حامل خواست تغییر، پدران را در مقابل خود می بینیم. "آنها" هنوز دولت ، صنایع، بیش از 80 درصد سرمایه اقتصادی و بسیاری امکان های دیگر را در اختیار دارند. ما با راههایی می خواهیم بازی قدرت را به هم بریزیم که برای پدرانمان غریبه اند: اینترنت و شبکه های اجتماعی مجازی. هوشمندی اجتماعی نیز که همیشه به اکنون یا "زمان زیسته" گره می خورد و می تواند گفتمانی جمعی یا نسلی پدید آورد با ما هم داستان است.  در سودای در انداختن طرحی نو و دستیابی به قدرت، دور از چشمان پدران روح تغییر در سیمهای نادیدنی مجاز دمیده می شود. این بار ما بی نام بی تصویر، در فضای مجازی به هم می پیوندیم تا مانند مثال معروف درباره توان شبکه ها، کلونی از زنبورها ساخته شود که اگر بخواهند به هدفی هجوم ببرند انرژی شگرفی آزاد می کنند. در نقطه انشقاق شیوه اندیشیدن ما از نسل پیش از ما،  فرصت اشتباه کردن به پدران سپرده می شود. نسلی که نفت و دولت را در اختیار دارد و حافظ دین و صاحب مسلک است اما فراموش می کند ما رویا پردازان قهاری هستیم و پسری که در حال خروج از کافی نتی در قاهره کشته می شود بسیار شبیه ماست. اینجاست که "خالد سعید" تکثیر می شود، "خاطره مشترک نسلی " به او قابلیت منکثر شدن می دهد...
اگر چه نسل امروز را دولت دیکتاتور به صفحات فیس بوک تبعید می کند تا آنها را مهار و سرگرم نماید. اما کم کم این ابزار انعطاف پذیر که قابلیت شبکه سازی را بر اساس نیازهای امروز دارد، مکانی امن می شود که افراد یکدیگر را می یابند و شبکه ها و گروههای بزرگتر و بزرگتری تشکیل می دهند. مساله از این نیز فراتر می رود و این بار ابزار (فیس بوک و شبکه های اجتماعی دیگر) و وب گردی های شبانه کم کم  شیوه اندیشیدنی دیگرگونه به ما می آموزند. در این شاهراه مجازی، نسلی که به دنبال تغییر است باید از جایی شروع کند. ابتدا باید در جهان فرا-فرا مدرن هایتک، "هدفی" برای اعتراض خود بیابد یا با طرح گفتمانی جدید "هدف از انقلاب یا اعتراض" را بازخوانی کند. ایدوئولوژی (یا گذر از ایدئولوژی) برای جوانان انقلابهای دهه هفتاد -پدران و مادران امروز ما- هدف می ساخت اما در جهان هزار تکه امروز و غیاب ایدوئولوژی  این بار تکنولوژی "تصویر" را جایگزین "هدف" می کند. قدرت خیال و تصویرسازی که از آموزه های حیات مجازی است به نسل جدید آموخته می توانند "ایماژهایی" را که به خود شبیه می یابند چگونه به سرعت جذب و تکثیر کنند. در چنین وضعیتی اگر چه جوان تونسی که در میان شعله های آتش می سوزد از گوشت و خون است اما به مدد قدرت تصویرسازی به ایماژ بدل می شود و مانند صفر و یکهای ماتریکس  در ابری از ذهنیت و دیتا میلیون ها بار تکثیر می گردد. او بازنمایی وضعیتی است که تونسی های جوان در آن زیست می کنند و خودسوزی فرجام تلخی که شاید منتظر تک تک آنها است. این تصویر بسیار نزدیک و باورپذیر است که آنها را به ناگه از جا می کند....
 همچون یاخته ای که در مقابل پادزهرهای چپ و راست مقاوم شده، درعصر جدید این بار عصیان تخم خود را در اینترنت می کارد. "شورش" در گروه های با اندیشه های متفاوت از القاعده گرفته تا جنبش آزادی بخش مصر فضای مجازی را ابزاری استراتژیک می یابد. در گروه تروریستی القاعده روابط پیچیده میان صفحات عنکبوتی وب توسط برنامه ریزان –که اغلب مهندسان الکترونیک بوده اند- فراتر از ابزار به مثابه گونه ای  آگاهی کیاتیک سازمانی و چینش نیرو ظهور می کند. تا ببینیم در نبرد اساطیری میان کائوس (آشفتگی محض) یا کاسموس (نظم مطلق) کدامیک پیروز خواهند شد. اما نسل ما در انشقاقی جهان شناختی از تروریسم و ایدئولوژی کانونی آن اعتراض را نه در هیات تشکیلاتی مخفی که در خیابان دنبال می کند: در گدازه حرکت رویدادهای روزمره. او در هیاتی انسانی به میدان می آید و تصاویر خود را نیز قهرمانه در اینترنت پخش می کند تا تکثیر شود. حتی فیلمبرداری از دختر جوانی که گلوله ای برحنجرش نشسته و روی آسفالت خیابان افتاده امری مشروع تلقی می شود. اگر با این راه می توانیم تکثیر شویم چرا که نه؟ در پیوند میان تصاویر خیال، دیروز و امروز در حال گذر، سوژه انقلابی فرا-مدرن  این چنین به خیابان می آید. مانند آنچه بارت درباره اسطوره می گوید (اسطوره یعنی گفتمان)، در انقلاب مصر یا سبز ایران این جنبش است که به عین گفتمان و عین اسطوره تبدیل می شود. افراد حاضر در خیابان با گذر از وب و مجاز به "اکنون" گره می خورند، به آنچه میخائیل باختین "گدازه رویدادها" می نامد. گفتمان "جنبشی"، فراتر از "بودن"، "خود" را در "شدن در عین بودن" تعریف می کند و در حیات مجازی علاوه بر شیوه اندیشیدنی نو، صاحب گفتمانی نو نیز می گردد.
به نظر من آنچه موجب شد در چشم به هم زدنی معادلات قدرت در خاورمیانه به هم بریزد یک  تغییر اساسی تدریجی در گفتمان نسل جدید بود. ما با ابزاری دیگر می جنگیم و اتفاقا این ابزار کارا و قدرتمندند زیرا برای دولت-پدران-ناشناخته مانده اند. همان ابزاری که اغلب روایت های سیاسی نسل پیشین چه در هیات سنتی و چه مدرن آن را نمی شناسند یا به تمسخر می گیرند. در این فاصله گفتمانی این بار رهبر نظام سیاسی ایران در تاریکی به دنبال تربیت اذهان نسلی است که سخنانش را به کل نمی فهمند. ابزارهای رسانه ای قابل کنترل قدرت (توسط حکومت یا سرمایه) مانند تلویزیون نیز کم کم تاثیرشان را از دست می دهند. فیس بوک طلسم جعبه جادویی را باطل کرده است. جایی که می توان گفتگو کرد، طرح دوستی در انداخت، گروه و شبکه ساخت یا حتی به دردسری برای حکومت تبدیل شد و مصرف کننده صرف نبود.
این چنین است که حتی نگاه مصلح یا منتقدی که هنوز آگاهی نسل نو را در نیافته اند به باور دیکتاتوری که با آن سودای نبرد دارند یا تغییر، نزدیک می شود. اینترنت در باور رئیس جمهور اصلاح طلب پیشین یا وکیل طرفدار حقوق زنان پدیده ای مخرب است. سید محمد خاتمی به نیکی در سخنان بحث انگیر چند هفته پیش خود به این مساله اشاره می کند: « اکنون گرچه بخش قابل توجهی از مردم دسترسی به اینترنت ندارند اما همه آنهایی که اینترنت دارند و روز به روز هم بر تعدادشان افزوده می شود از این محدودیت ها عبور می کنند و به مطالب خوب یا بد دسترسی دارند. اتفاقاً در این عرصه تنها افرادی مثل ما که دلشان برای انقلاب می سوزد محدود می شویم ولی مردم و جوانان به آسانی به جهان اطلاعات دسترسی پیدا می کنند.طبیعی است در این میان وقتی خیرخواهان محدود می شوند میدان بدست کسانی می افتد که هر دو طرف را قبول ندارد.» نسل ما در کلام ایشان در مقام "نیرویی مخرب" ظاهر می شود. نسلی که در کلام خانم وکیل با الفاظی چون "خواب زده گان کم تجربه" نواخته می شوند. و این چنین است که نیروهای سیاسی چه مذهبی و چه مدرن فاصله ای بعید از آگاهی نسل جدید می یابند و تیغ شان برای تغییر کند می شود! در این میانه نیروهایی مانند اوباما هستند که با سخنانی همدلانه و بازسازی هوشمندانه تصویری که برای جوانان خواستنی است می توانند فیس بوک را به خدمت بگیرد و بر افسانه کهن مردان سفید غلبه کنند. یا در فاصله ایدوئولوژیکی دور از رئیس جمهور آمریکا، چون موسوی فیلمی از خود که سرخوشانه در حال گردش در اینترنت هستند را نشر و شبکه های مجازی را در مقام یک معجزه طرح نمایند تا علیرغم تلاش سیاستمدارانی که روزگاری با او هم داستان بودند یا مخالفانی که در زندان به سر می بردند، می تواند در مقام رهبری مردمی و طراح گفتمانی نو –سبز- طرح شوند. این مصلحان علاوه بر شناخت، حامل نوعی آگاهی فرهنگی نیز هستند. در فرهنگ عامه "تغییر" و "جهش گفتمان نسلی"، از زبان مادران و پدران با جملاتی این چنین نشاندار می شوند: "امان از دست جوان های این دور و زمانه" اشاراتی که علیرغم ابراز فاصله، همدلانه اند و برای شنونده جوانِ خواهان استقلال خواستنی.
از یاد نبریم که ایمان مبارزان نو از جنسی دیگر است. دیسپلین شان افزایش حجم شبکه و تعداد دوستان در فیس بوک و ساختن ابری از صدها هزار تصویر مجازی است که اگر تصمیم بگیرند برای یک بعد از ظهر از پشت کامپیوترهای خود برخیزند می تواند "التحریر" را که تنها میدانی است افتاده در میانه شهر به سمبل آزادی بدل کنند. روایت این جوانان دلزده از شطرنج تکراری نیروهای سیاسی کهنه در طنین قدم های استوارشان در خیابان چون شبحی به ناگهان در میانه داستان پدران ظاهر شده است. روح جمعی این نسل که با صراحت در خیابان اعلام می کند "سهراب ما نمرده این دولته که مرده"  اساطیر پیشنیان را به شهر و اکنون احضار می کند تا در نبرد رستم (پدر-دولت) و سهراب (فرزند-ما) مرگ اسطوره را اعلام کند و منتظر نوشدارو یا فسون طبیب (مصلح) نیز نماند. این بار افسانه را ما خواهیم نوشت. این است روح التحریر....

Tuesday, July 5, 2011

شمعی بیافروزید- این نوشته جوابه جوابیه آقای بهنود به مدعیان پارازیتی شان نیست!

چیست طرحی که خود را در پس متنی به ظاهر منطقی پنهان می کند تا با زبانی پرتکلف مساله مهم بحثی را خط زند، جز تقلای ادامه پروژه ای که بیش از موافقت یا مخالفت با نظرگاه سیاسی نویسنده تکان دهنده  است. متنی به غایت دقیق، آنقدر که انگشت اعجاز به دندان می گزی و با خود می گویی: آخر دقتی که به ظاهر این چنین پرده صحت می درد کجای جهان نسل تو ایستاده ؟ بیهقی را تورق کرده اما پای صف مدرسه در صبح سرد زمستان نایستاده که آمین بگوید و هزار بار ثانیه بشمارد، تا پنجشنبه ای که ساعت صعب آمین صبح و کتک ظهر آموزگار کوتاه شود چون سقف زندگی! الخ... صحبت از جوابیه آقای مسعود بهنود به مدعیان پارازیتی شان است و این متن جوابیه نیست، سخنی است با ایشان.
به متنه متن نرسیده "عنوان" متن محل پرسش می شود. "در جواب مدعيان پارازيتی" اولین دو قطبی ای است که در نوشته خود می نمایاند. به وضوح بر می آید که نوشته پیش رو جوابیه ی شما -نویسنده در مقام بخش اول دو گانه- به تمام منتقدانی است که بی تفکیک نام شان را "مدعیان پارازیتی" می گذارید. آقای بهنود ما مصاحبه تان را دیدیم، نقد هم داشتیم اما نه مدعی هستیم و نه طرفدار برنامه پارازیت. شما که در مقام میهمان روی صندلی داغ آن برنامه نشستید و فرمودید هر هفته این برنامه بسیار خوب را دنبال می کنید چطور؟ پارازیتی هستید یا مدعی پارازیتی بودن ما؟.

نوشته با حکایت-سناریویی درباره یک پزشک آغاز می شود که در ازای صراحتش در گزارش بیماری قلبی یک بیمار سیلی از او می خورد. در ادامه روایت و در مراجعه بعدی، پزشک-دانای کل خبر مرگ زود هنگام بیمار را از او پنهان و در عوض او را مجاب می کند که حالش خوب است و برود به دنبال زندگی.  مریض باور می کند و دقیقه ای بعد دم در مطب حکیم به زمین افتاده جان می دهد. در نهایت پزشک در جواب پرسش منشی که در باب این وضعیت متضاد می پرسد می گوید: "خواستم حق ويزيت دفعه قبل را هم بپردازد چون ديگر چيزی به پايانش نمانده بود، در عين حال خودم را هم از مسير سيلی دور کنم."دقت کنیم که توضیح مراجعه اول بیمار (سیلی زدن بیمار به پزشک) تنها توجیه عمل پزشک در بخش دوم یا اصلی روایت است. با توضیحات نویسنده در ادامه متن است که معلوم می شود "دکتر" نمادی از خود نویسنده است و منتقدانشان "بیمار". دکتری که اگر چه به نظر منطقی می آید اما سوگندنامه پزشکی-شغلی را نادیده می گیرد و به جای اینکه بیمار بی گناه را به سرعت بستری کند در اندیشه انعام دفعه قبل است. در مقابل، بیمار ساده لوح و اسیر در روایت پزشکی که به صورت پیش فرض در هر حال باید صادق باشد و ناجی جانش. در این حکایت، تنها جایی که درباره صفات اخلاقی بیمار سخن به میان می آید یکبار آن هم در کلام دکتر خطاب به بیمار است "هم سيگارت را بکش هم آب شنگولی را بخور، و همه کارهای خلاف ديگر، خوب خوبی." پزشک رند نه تنها مریض را به کام نیستی می فرستند بلکه حتی در روایت خود به "شخصیت" او نیز رحم نمی کند. بیمار صاحب "همه خلافها" است . فراتر از هر قضاوتی در باب این حکایت، جهان تصویر شده تاریک، خشن و آخرالزمانی است. جهانی که در آن دکترها بیماران را به هر دلیلی در رسیدن به مرگ کمک می کنند یا از وقوع آن جلوگیری نمی کنند. هنگام مطالعه به یاد شخصیت دکتر در "ملکوت" رمان درخشان بهرام صادقی افتادم، شخصیت دکتر-شیطانِ مدرس صادقی با خودش در کشتن بیماران صادق است اما شخصیت شما نه. دکتر شما یک کاسبکار پرمدعا و به ظاهر منطقی است که سالها در مغازه پدر شاگردی کرده و اکنون تمام دنیا را در حجره خود خلاصه می بیند. در این الگو هر چه همسوی کسب و کار او باشد ابزاری مفید است، اگر نباشد هم باید تبدیل شود.  پزشکی که با صراحت درباره تمام جهان داوری می کند و ترس اش را پشت منطق خشکش پنهان می نماید. چه باک اگر در حجره ای که خدای آن هم اوست مریض را خلافکار بخواند و عمل خود را به دلیل احتمال سیلی خوردن از بیمار نگون بخت با تکبر توجیه کند. آقای بهنود، رضاخان هم، هم مملکت و هم نانواییه آن مرد بدبختی را که به تنور انداخت حجره می دید توجیه هم داشت: به سامان رساندن اوضاع مملکت. شما هم در متن تان با زبان، اتاقکی به میلیونها سوراخ تاریک تاریخی که شاملو در شعرش زندان و نقب می نامد افزوده اید.

در ادامه به تفضیل درباره اتهاماتی که در سالهای گذشته به شما وارد شده سخن می گویید که ما هم مخالف این جنس اتهام زنی ها هستیم و اگر حقی از شما ذایل شده مدافعتان می باشیم. تنها موردی که از اتفاقات روایت شده شاهد بودیم برمی گردد به مصاحبه شما با آقای میبدی (اگر اشتباه نکنم) در صدای آمریکا، در شامگاه روزی که مرحله دوم انتخابات سال 84 برگزار می شد. اتفاق جالبی در آن مصاحبه افتاد که شما به آن اشاره نفرموده اید. آن شب از لزوم شرکت در انتخابات می گفتید و در جواب اتهام های میهمان برنامه درباب شرکت تان در رای گیری هم این شرکت را انکار نمی کردید. در ثانیه های آخر مصاحبه بود که با لبخندی بر لب به یکباره فرمودید نکته ای باید اضافه کنید و آن این است که پاسپورتتان همراهتان نبود و بر خلاف قول پیشین در انتخابات شرکت نکرده اید. مصاحبه تمام شد و طرف مقابل شما با چهره ای برافروخته مغلوب!  در آن روزگار من دانشجوی جوانی بودم در تبریز. مانند شما قائل به شرکت در انتخابات بودم (الان هم پشیمان نیستم) و از شیوه برخوردتان بسیار لذت بردم و تشویق تان کردم. اما اگر دوباره به آن شب بازگردم دیگر نه برای شما و نه برای رقیبتان هورا نمی کشم. می دانید چرا؟ چون جنبش سبز به ما آموخت که در عمل و نظر صادق باشیم، شما آن شب اصول را خط زدید.
پس از این روایت های شخصی و در پاراگراف ماقبل آخر که بیشتر به نتیجه گیری می ماند، در مقام یک مصلح با تجربه می نویسید "همه دوستانی که رگ گردنشان برآمده، بسيار به جاست به جای آن که سيلی در گوش پزشک بزنند کمی به خود آيند، اگر معتقدند نبايد در انتخابات شرکت کرد دور هم جمع شوند، کاری حسينی کنند.."
ابتدا باید عرض کنم ، ما هم منتقد گفتگوی شما در پارازیت و هم جوابیه تان هستیم اما رگ گردنمان برنیامده. تنها سکوت کرده ایم زیرا رسانه و تریبون نداریم. ثانیا یادمان باشد که سیلی زدن کار اصحاب قدرت است، سیلی اصلی را کسی می زند که از مرگ بیمارش جلوگیری نمی کند. همان قدرتی که سایه اش را بر روایت شما انداخته و با نگاهی دوقطبی، همه را یا مزدور می خواهد یا دشمن می بیند. دقت کنیم،غرض تهمت زدن به شما نیست که شخصا به صدق رفتارتان شکی ندارم. غرض اشاره به استبدادی است که در جانهای ما و پدارنمان با هم ریشه دوانده و بر حکایتمان سایه افکنده.  اگر به پس پرده نگاهی بیاندازید او را می بینید،  دارد به جفتمان می خندد!
اما تلخ ترین بخش نوشته شما این بود که ایرانیان را به دو گروه تقسیم کرده اید: یا در انتخابات شرکت می کنند و یا تحریمی اند. یعنی هر کس در دسته اول نباشد با واژه ای او را خطاب می کنید که در ادبیات گفتاری ایران امروز جایگاه منفی دارد: تحریمی! که تا همین دوسال پیش یا خارج نشینان سلطنت طلب بودند، یا تبعیدی و یا جاهل! البته شما صفت جدید دیگری نیز در این نوشته به آنها افزوده اید: جوانان پشت اینترنت نشین. العجب آقای بهنود! این بار باید شما بشنوید. ما تحریمی نیستیم ، اگر هم در سرزمینه دار و درفش و شکنجه پشت اینترنت نشسته ایم به این دلیل است که نمی خواهیم از پا بنشینیم. البته همین چند ماه قبل بسیاری از ما در خیابان بودند، با سینه ای ستبر و سری نترس. ما عقبه و تاریخ داریم آقای بهنود، سبزیم. یعنی جنبش سبزی هستیم. نامی که حتی سایه ی آن در نوشته شما نیست... در تحلیل آینده و نگاه به گذشته، شما از جنبش سبز اسمی نبرده اید، تکرار کردیم چون در عجبیم... نوشته ای که در آن "هموطنانتان" یا تحریمی اند یا همکار بازی قدرت رژیمی که روزی هم نسلی هایشان را به گلوله بست. نسلی که این بار نمی خواهد فراموش کند.
در ادامه، این جمع زیانکار را با ادبیاتی که به سخنان شخصیت دکتر شبیه است نصیحت می کنید به اینکه کار حسینی کنند و طرحی در اندازند تا مردم در انتخابات شرکت ننماید و یا تسلیم فرض-حدس 60 درصدی شما شوند. می خواهم بگویم اما آقای بهنود ما را در دو سوی این دوگانه جایی نیست. اگر قبول کنیم یکی از دو جایگاهی (قبول-تحریم) که شما در این سناریو در نظر گرفته اید داشته باشیم می شویم ابزار بازی قدرتی که افسار صندوق ها را بر کف دارد. ما برای اصول می جنگیم، بخوانید آزادی، اصلاح، دموکراسی، مطبوعات آزاد، آزادی بیان و ... ما اصلاح این سیستم را می خواهیم. فرمودید کاری حسینی بکنیم و ادامه دادید در این مبارزه باید پیه خوک به تن مان بمالید. آقای بهنود "حسین" وارد بازی یزید نشد، جان بر کف، اصحاب در بر، رفت و ایستاد. نه بیعت نامه امضا کرد نه معاعده. کاری از جنبس حسین کردن اتفاقا دور ماندن از این ژارگون آشفته ای است که بازی ایست میان نیروهای سیاسی، شما که سیاسی نیستید، هستید؟ ما حق طلبیم ، حسین هم بود. "پیه خوک" هم نمی دانیم چیست،اما بوی اسپری، رنگ، قلم، خون، گاز اشک آور و غیره را می دانیم. من یکی از جوان مملکتتان هستم که از نوشته شما در عجب است و به شما می گوید رفیق شفیق بودید پس بیایید کنار سفره ما. حتی اگر عصبانی باشیم یا قرار باشد چون بیمار شما جان دهیم هم شعی بیافروزید تا شب مان روشنتر شود.

Thursday, June 23, 2011

ارزان فروختید و در آوردگاه وجدان های بیدار مردم بازنده شدید.

مطالعه دو نوشته کوتاه که در شماره چند روز پیش روزنامه ای که به تازگی انتشار آن از سر گرفته شده دلیل اصلی نوشتن این نوشته کوتاه است.

شکی نیست که آن بخش از جریان اصلاحات که به فکر حضور بدون پیش شرط در حاکمیت است اکنون در بن بست سیاسی  گرفتار شده که می تواند ضربات جبران ناپذیری بر آن وارد کند. البته مردان سیاسی (شاید سیاست زده نام مناسبتری باشد) که خبره بازی شطرنجی هستند که در آن "مات" شدن جزو قوانین بازی نیست زمانی که کیش می شوند یا آچمز، کل بازی را به هم می ریزند و با لبخندی دوباره مهره ها را از نو چیده، گذشته را به راحتی از یاد می برند و بازی را دوباره آغاز می کنند. چه باک اگر رقیب قدر باشد و هزار بار بازی را ببرد؟! اصل برای ما "بودن در بازی است" نه الزاما بردن. پس ما باشیم حق به چه کارمان می آید! برای این افراد چه باک از دوری همراهان سبز؟ آنها که برای "در بازی بودن" نیامده اند. پیله سکوت 20 ساله خود را پاره کرده بودند تا با رنج تاریخی و گدازده رویدادهای روزمره مردم گره بخورند. آنها قوانین بازی را به هم زدند و برای بردن آمدند. آمدند تا دردی را درمان کنند و هنوز ایستادگی می کنند و خواهند کرد. چنین است که به زایش جنبشی کمک کردند و سپس مانند هر ایرانی سبز دیگری بر بالهای آن نشستند تا به سوی آینده ای روشن با هم بال بگشاییم. چنین منطقی منطق "زیستن" در زندگی سبز است. ما با این جنبش زندگی می کنیم زیرا نیک می دانیم به زودی پیروزی با ماست.

جریان اصلاحات هیچ گاه یکدست نبوده است و اتفاقا جدی ترین نقادان گروههای مختلف اصلاح طلب با اندیشه های متفاوت، درون همین جریان رشد کرده اند. برای ما که دوره آقای خاتمی را به یاد داریم، نقد هر کدام از این گروهها پدیده غریبی نیست زیرا شاهد شکوفایی جریان نقد در آن دوران بوده ایم. پس لطفا مانند ماههای گذشته ما را از دایره نسخه اصلاح طلبی از نوع "اعتمادی" خارج کنید! ما را نه به اصلاح این حکومت با روش های آشنای تان امیدی هست و نه خیری که قرار است از سوی این عالیجنابان به مردم برسد. فراموش نکنیم که زمزمه هایی که این روزها درباره مذاکره برخی افراد وابسته به این جریان با حاکمیت است نه مورد تایید بسیاری از چهره های آشنای اصلاحطلب می باشد و نه ما که از ابتدا عضو هیچ گروه و دسته سیاسی نبوده ایم.

دو نوشته ای که در این روزنامه چاپ شده تنها خبر از گوشه ای از اتفاقاتی می دهند که پس از روز 25 بهمن کلید خورد. موسوی در بیانیه آخر خود که در آن مردم را به شرکت در تظاهرات روز 25 بهمن فراخواند بسیاری از این آقایان را رنجاند تا با همکاری مهره های خود در داخل و خارج بازی رسانه ای پیچیده ای را آغاز کنند. آنها ضمن حمایت پنهانی از دستگیری موسوی و کروبی متفقل القول شدند که برای کم کردن هزینه این دستگیری ابزار رسانه ای خود را به طور پنهان در اختیار حکومت قرار دهند. بازی های پیچیده رسانه ای که گاه با همکاری رسانه های به ظاهر مخالف یا بی طرف خارج از کشور انجام می پذیرد همه و همه تلاش هایی زنگ زده برای کم رنگ کردن نقش موسوی و کروبی هستند. فراموش نکنیم حکومت بدون کمک دسته ای که تا پیش از روز 25 بهمن به ظاهر طرفدار سبزها بودند نمی توانست آنها و بسیاری دیگر را به بند کشد. دار و دسته ای که خط قرمز نامردمی را از دفاتر کارشان در تهران تا پایتخت های کشورهای خارجی کشانده اند. اکنون هم مشغول بازی تصاحب قدرتند، اما چه قدرتی؟ مگر مردم مقهور این بازی ها می شود؟ دارند با سایه های خود می جنگند. اینگونه است که در غیاب موسوی و کروبی، سیاستمداران باید ساکت بمانند و 12 زندانی عزیز که بنا به وظیفه ما باید به فکر آنها باشیم اعتصاب غذا کنند تا صداییمان شنیده شوند. مگر آنهایی که جان در راه آزادی فدیه کردند مسئول صندلی مجلسی هستند که شما اینقدر سفت به آن چسبیده اید؟

و سخنی با شما همراهان، لطفا به تمامی اخبار و شیوه هایی که در خبر رسانی و برنامه سازی به کار می برند توجه کنید و آنها را اگر لازم می دانید نقد نمایید . فراموش نکنیم آزادی بیان نیز در کنار آزادی رسانه محترم است . ترازو و سنجه تان حق باشد. به اطرافتان نگاه کنید، به وضع معیشتی، آزادی های فردی و رسانه ای و... بعد ببینید این دوستان میان آنهایی هستند که حقیقت را به دنیا فروخته اند یا نه. همین. بزرگترین قاضی شما هستید. خواستیم تنها ذره ای آشکارتر سخن بگوییم اما نا گفتنی ها  بسیار است. دلیل اش هم رنجی بود که در هفته ها و ماههای اخیر متحمل می شویم. این دوستان در پس نام سبز کمر به نابودی همه ما بسته اند. موسوی و کروبی در بندند زندانیان در اعتصاب غذای خشک، هاله و هدی صابر زیر خاک آنگاه اینان در پیش پرده سکوت می کنند و پس پرده معامله! آخر چگونه می توان در برابر این همه نامردمی سکوت کرد؟
باید اعتراف کنیم علیرغم مصائب بسیاری که بر همه ما رفته است خوشحالیم. زیرا اولین نتیجه سختی های این ماهها این بود که همراه صادق و ناصادق را بهتر بشناسیم. شادیم از اطمینانی که به رهروان وفادار این راه پیدا کرده ایم. اطمینانی که این بار از راه تجربه و منطق به دست آمده و نه احساس. دوستان، رهبران (بخوانید یاوران) سبز هدیه های بزرگی به ما هستند. فراموش نکنیم که جنبش سبز زاده مبارک دهه ها رنج عمومی طاقت فرسا است. آنچه از زاهدان درد می زاید اصیل است و این جنبش آینه تمام نمای زیست در جهان ماست. در آینه که بنگری جز خود نبینی. آینه آن روز می شکند که صبحدم پیروزی بدمد. پس در این راه خواهیم ماند. مشتها گره کنیم،ابزارهای اطلاع رسانی خود را تقویت نماییم و منتظر اتفاقات تعیین کننده تیرماه باشیم. ما با گوریل شطرنج بازی نمی کنیم!
 نظرشخصی
* دلیل عدم اشاره به نام روزنامه مورد اشاره این است که برخی از دوستان بزرگوار که از عزیزترین و  وفادارترین یاران جنبش سبز هستند در آن مشغول کار هستند و بسیاری از شرایط به وجود آمده گله مند می باشد. غرض از این نوشته توجه به سیاستگذاران این رسانه ها (مانند بسیاری وب سایتها و تلویزیونهای خارج از کشور) و جریانی است که هزینه های بسیاری به جنبش سبز تحمیل کرده و می کنند.